عکس از نمایش چوب به دستهای ورزیل- نوشتۀ ساعدی- کارگردان قبه زرین

عشق را،
به پندارایست قلبی !
به سردخانۀ ایده ئولوژی سپردند!
لاکن گورکن عاشق بود،
گلنگش برخاک ننشست !.
باتشکرازعزیزانی که جویای علت عدم درج سیاه مشقهایم شده اند, متاسفانه به دلیل بیماری
وشیمی درمانی,قادر به عمل نیستم و برای چند روزی ,از نظرات سازندۀ دوستان بهره خواهم گرفت .
این مطلب برای کمک به گوگل ( Google ) گرامی است
Ghobbeh Zarrin , Ghobe Zarrin , Qobbe Zarrin , Qobeh Zarrin
Ghobbeh Zarin , Ghobeh Zarin , Qobbeh Zarin , Qobeh Zarin


نمیدانم علت چیست که من زیاد خواهان خبروتاریخ وگویش های راویانه نیستم ، خب شاید این هم از بیسوادی باشد،که البته باورش به گمان نمیاید، چون من عینک میزنم،ولی این امکان وجوددارد که یک به هم ریختگی داشته باشم، خب باشد، داشته باشم،من که مدعی نیستم،اصلاّ من چه ادعائی میتوانم داشته باشم، ضربالمثل هفت شهرعشق راعطارگشت ،ماهنوزاندرخم یک کوچه ایم! را که شنیده ایم ؟ خب شنیده باشیم ،به باورمن که اگرهم اشتباه باشد،عطارهم اگربود، بعداز گشتن هفت شهرعشق، خودرا اندرخم کوچه ای نوپیدا،سردرگم می یافت، چه رسد به منِ ِقطره در اقیانوس بیکران نامعلوم ها! نگفتم؟! واقعا گویا به هم ریخته ام ،نمیخواهم بگویم قاطی کرده ام چون میدانم درکمین نشستگانی هستند که درپی آنند، به هربها نه ای،براثرغریزۀ ذاتیشان، بوده های پیشین را به غبارفراموشی بپوشانند،ازخبروتاریخ گفتم به عطاررسید م ،نمیدانم ربطی دارد یانه ؟ اما خب یک فرمول خبرسازی را بجا میدانم مطرح کنم،به قول کیپلینگ شاعرانگلیسی،دریک مطلب خبری شش عنصر( کی؟-کِی؟-کجا؟-چه؟- چگونه؟-چرا؟)باید مراعات شود وخبر ساز حق هیچگونه دخالت وسوی پذیری را ندارد،که بعدها این شش عنصربه پنج عنصرخلاصه شد،(کی؟-کِی؟- کجا؟- چکار؟- چرا؟ )والبته برای قانع کردن شنوندۀ رادیوچهارعامل (کی؟- چی؟- کِی؟- کجا؟-) هم کافی مینماید.
توی روزنامه ها ورسانه های خبری ،هرروز چیزهائی را به عنوان خبر میشنویم ومی بینیم ،آیا واقعا میرویم توی خبرکه برای ما چی دارد؟ چندروزپیش ها رفتم نان سنگک سنتی بخرم، همین سرکوچۀ ما چندماهی است هی قیمت رامیبرد بالا واندازۀ نان را کوچکتر میکندو .... نان را خریدم اما واقعیتش با عیال جان هرچه فکر کردیم نفهمیدیم این نان سنگک سنتی آردهم دارد یانه؟ شوخی کردم باورنکنید، ازقدیم الایام گفته اند چیزی راکه به چشم خودندیده اید باورنکنید،مگرمیشود نان بدون آردهم پخت ؟مگراینکه کارازما بهترون باشد.!!!!!!!!
حالا یک قیاس!نان سنگکی به نانش چیزی میافزاید برای نفع بیشتر،خب این معمول خیلی از کاسبها است،فکرمیکنید کباب کوبیده را از چی درست میکنند؟!... خب خبرچی؟ بعـــــله دیگه ....حالا یک غربال لازم است که این نوشتۀ درهم وبرهم را خوب غربال کند واگراحیانا جوهره ای درون آن باشد ،بیرون بیاید.
گفتم اگر چیزی باشد، راستی به این اگرها فکر کرده اید؟ مثلا اگرهیتلربرندۀ جنگ جهانی میشد!الآن اوضاع جهان چگونه بود؟هنروسیاست واقتصا د و...چه وضعی داشت؟آیا بازهم سینماگران، آمریکا راناجی مردم اروپا وبشریت معرفی میکردند؟! اگرقاجاریه (قجرها)حاکم برایران نمیشدند ! ایران به کدام سوی میرفت؟ اگرآقامحمدخان قاجار مقطوع النسل نمیشد چی ؟ اگر خورشید ازمغرب طلوع کند آنوقت چی؟نخندید شاید هم بشود!اگر نه چرا میگویند دو دوتا ....؟ راستی اگرهمین امروزتمام دانشمندان و مسئولین صلاحیت دا راعلام بکنند که سه روز بعد، درست سه روز بعد کرۀ رمین ، منفجر خواهد شد،همین ارث پدری ما که به هرحال خودمان را صاحب آن میدانیم وگاهی وقتها هم هوس گسترش مرزها به جای سرایت تفکرات انسانی ، به دلمان میزندواسکندری،چنگیزی،هیتلری، صدامی ،بوشی و... به میدان میفرستیم که تاریخ وجغرافیا را دستکاری کنند ،بله اگر بگویند کرۀ زمین سه روز دیگر درست وقت اذان ظهرمنفجر میشود وحیات ازکرۀ زمین به فنا می پیوندد! شما دراین سه روزچه میکنید ؟ خب این هم یک اگراست، اگری به شرط وفرض!حالاعجله هم نکنید ،با آرامش وتمرکزخاطربیندیشید،من هم بیشترازاین چربی مغزم را مسموم نکنم ،هله لیق ساغ قالین ، گوله گوله .................................
عکس از نمایش جزیره- نوشتۀ فوگارد-کارگردان قبه زرین-بازیگران
سعید ولی زاده -سمت راست-محمودقبه زرین سمت چپ
اندرز سیاه به دخترش
دخترکم مزرعۀ سیاه تو
دانۀ سیاه به بارخواهد آورد!
و
دانۀ سیاه باز دانۀ سیاه !
دانه ها را به آسیاب خواهیم برد،
وازآردسفید نان سفید خواهیم پخت .(25/3/65) م-ق- آراز-بخاطر اجرا درنمایش جزیره .
(استاد میرودود سیدیونسی دبیرادبیات ،رئیس کتابخانۀ ملی تبریزواستاددانشگاه تبریزروحش شاد باد.)
هنریکی ازدووسیلۀ ترقی وتمد ن بشریت است،انسان بوسیلۀ گفتار وکلام،افکار خویش راوبایاری هنراحسا س های خود رابه دیگری انتقال میدهد .
لنگ لنگان گذری دیگردرگذرگاه تئاترتبریز
ازسال 1332 وارد دبیرستان فردوسی تبریزشدم ،یشتر چگونگی ِ برخوردوآشنائی یم را با نمایش نوشتم وحالا بهتردیدم به فعالیت های فشرده ومداوم نمایشی دهۀ 30 به پردازم که حتی روی تحصیل من هم تاثیر گذاشت،دورۀ دبستان یکی ازبهترین ها بودم اما عشق به نمایش میشود گفت سبب کم توجهی به اصل قضیۀ تحصیل شد. یک روز سر کلاس ریاضی معلم خوبمان آقای میرزا وندی مشغول تد ریس بود، من هم در آخرین ردیف کلاس ،بی خیال وبی توجه به ایشان سرگرم نوشتن مثلا نمایشنامه ای بودم ،آقای میرزاوندی متوجه من شد ، پیش من آمد ،دفترم را برداشت وچند خط نوشتۀ مرا خواند،نگران شدم ، لحظاتی به من خیره شدند،بعد در کمال حرمت ولی تاسف فراوان گفت: افسوس که جایگاه تو وامثال تو، اینجا نیست ،این چه تقسیم بندی است که جبرأ ،فردی که استعداد ذاتیش ایجاب میکند دررشتۀ هنررشد پیدا کند ،اینک بنشیند وثابت کند که فیثاغورث چه کرده! آنروزها تاجائیکه به یاد دارم رشته های تحصیلی ،ریاضی وادبیات وطبیعی بود. چه میشود کرد به قول ما آذریها وقتی اسب هست میدان نیست،وقتی میدان است،اسب نیست. درخاطرۀقبلی نوشتم که چطورشد من خودقلم به دست گرفتم ونمایشنامۀ جشن تولد حاجی را نوشتم،بله نوشتم وخوب هم استقبال شد،آخر مسائل خود دانش آموزان ومدرسه را به طنز وشوخی درآن مطرح کرده بودم،واین نوشتن اداه پیدا کرد ،(جشن تولد حاجی 2_وهمینطور 3و4و الی آخر)بعد که در انتخابات انجمن ادبی به عنوان رئیس انتخاب شدم(البته بعداز اجراهای نمایشی زیاد ،بخصوص پیش پرده ها که شعرش را خودم میسرودم وروی یک ملودی میگذاشتم ومیخواندم.حتی یکبار به عنوان بهترین خواننده در مسابقات پیشاهنگی به مقام اولی رسیدم که جایزه اش چند روز شرکت در اردوی تفریحی تابستانی رامسربود ،ومن هم رفتم،)سازمان پیشاهنگی هم خیلی حمایتم میکرد ،با مدارس دیگر شهرمان تبریز ارتباط ومشارکت نمایشی داشتم ،برایشان نمایشنامه مینوشم ،کارگردانی میکرد م، گریم انجام میدادم که خدا بیامرزآقای سید یونسی معلم ادبیاتمان،طریقۀ ساختِ فن ها، رنگها و چسب گریم را به من یاد دادند، خلاصۀ مطلب مدام درحال فعالیت نمایشی بودم ویک غرورخطرناک داشت برمن غالب میشد،آخر هنوز نمیدانستم نمایش با تئاترفاصله دارد ، تئاتربه قول ارسطوشعراست ،اما نمایش راه درازی دارد تا جایگاه تئاتر.! متاسفانه امروزه بیشتر شاهد نمایش هستیم تا تئاتر. آخرین نمایشی که دردوران دبرستان کارکردم ،اقتباسی بود ازکتاب افسانه های اپرا ،نوشتۀ حسن شهباز، اسمش را گذاشتم انتقام آرچیبالدو،کاری بود برعکس بیشترکارهای قبلی، که درژانرکمدی قرار میگرفتند،اما آرچیبالدو یک کارکاملاجدی تراژیک بود،از سوی دبیران بخصوص، مورد استقبال قرارگرفت ،دراین نمایش من و خسروپایاب همبازی بودیم ،اینجا ازفرصت بهره میگیرم وپایاب آنروزهاراکه خلاق ومبتکروبازیگری بود کم همتا ،میستایم، آن روزها سالن دبیرستان فردوسی مال دبیرستان فردوسی تبریزبود، اما بعدها.... آن هم داستانی دارد که درنوشته های بعدی به آن هم خواهم پرداخت،فعلاتا همین جا .(باز هم دراین گذر باهم خواهیم بود ، فراموشم نکنیند)

قدرینی بیلسن سؤزون،من ده غزلباف اولموشام
زال- سیمین موییله ن سیمرغه من قاف اولموشام !
من هما ن دردانه یم درمانی یوخدوردردیمین
سینه می سوراخ ائدیب ،معشوقه اتحاف اولموشام
آیت- عشقین نزولی تیتره دیب ارکانیمی
ته نشین اولموش کیریم ،کوثرله نیب صاف اولموشام
آستان- عشق ده اووز توپراقا قویماقدا من
انقلاب ائتمیش ،الف ده ن دؤنموشم کاف اولموشام !
من کی عیّارم عیارِ-عشقه معیاراولموشام !
خالیصی مقلوب ده ن سِئچمک ده صراف اولموشام!
درد اووزون ده ن دیرزبانیم گویشه چوخ چیرپی نیر
سا نما کی دیوانه لیک ده ن بویله حرّا ف الموشام
آخمیشام آنجاق آرازدان چاتمیشام دریاله ره
بوردان اولدوزلاردا کی انواره اشراف اولموشام !.
(5/4/79) م-ق آرازموش
( از کافکا- برگردان:سلمانیان -چاپ شده در روزنامۀ ایران سال هشتم شمارۀ 2206)
موش گفت: , دنیا , روز به روز تنگترمیشود!
اول آنقدربزرگ بود که از آن می ترسیدم،
با این همه می شد دوید، می شد شاد بود
اما دیوارها آفریده شدند
وچنان به سرعت، به هم برآمدند که اکنون،در آخرین اتاق گیر افتاده ام،
ببین! دراین گوشه تله ای هست که دارم به طرفش می دوم،
گربه گفت:
نگران نباش! فقط باید جهت دویدن را تغییر دهی،
وبعد ... موش را خورد.
نوشتۀ گوهر مراد ـــ کارگردان محمود قبه زرین اجرا در سالن شیروخورشید تبریز
بازیگران- بالا :یعقوب شکوری
پائین ازراست -- ژاله حقی- علی کوهپایه - پرویزقزوینی - منصوری - یدالله قنبرزاده - نسرین نجفی
نشسته --- مسعود کاتبی.
از نام بردگان ،پرویز قزوینی ویدالله قنبرزاده وسالن شیرو خورشید به رحمت الهی پیوسته اند ،روحشان شاد باد.
